نیکا جاننیکا جان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
پیوند مامان و باباپیوند مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

نیکا قاصدک

بی عشق سر مکن

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی بساط عیش خودش جور میشود گاهی دگر تهیه بدستور میشود گه جور میشود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور میشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود گاهی برای خنده دلم تنگ میشود گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود از هرچه زندگیست دلت سیر میشود گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود کاری...
7 مهر 1393

بعد از یه مدت نبودن...

سلام بعد از 1 ماه و چند روز که نبودم دوباره فرصتی فراهم شد تا به وبلاگ نیکا جون رنگ و لعابی بدم تا از این یکنواختی دربیاد و دوستانی که لطف میکنن و سر میزنن با یه مطلب جدید روبرو بشن. شهریور ماه خیلی سرم شلوغ بود و مجبور بودم کارای اداره رو هم توی خونه انجام بدم و تا صبح بیدار می موندم. خوشبختانه کارا به نحو احسن انجام شد و امیدوارم نتیجه خوبی بگیرم(آبان ماه). یه سری عکس ناب داشتم که متاسفانه با جابجاکردن رم گوشی همه حذف شدن و بنده کلی غصه خوردم. شهریورماه رو همیشه دوست داشتم. امسال هم خیلی عالی گذشت. روز دختر، تولد خودم، سومین سالگرد عقدمون(احسان جان زحمت کشیدن و یه تولد عالی برای گرفت و یه گوشی سونی بهم هدیه داد)، سفر به خونه مامان...
1 مهر 1393

دلمشغولی ها

از روز  دوشنبه که خبر زلزله رو دادن بابا احسان رفته پیش مادرش. خونه که حسابی خراب شده ولی خدارو شکر خودشون خوبن و آسیبی ندیدن نیکا مدام بهانه بابا احسان رو میگیره. خیلی به بابایی وابسته شده و تا یه روز  احسانی رو نبینه بدعنق میشه. دیشب کلی کلافه شده بودم . با هیچ چیز ساکت نمیشد، حتی با وجود مهتاب گلی. ما هم ساعت یازده و نیم راهی پارک شدیم تا شاید کمی آروم بگیره. خوشبختانه به محض بیرون رفتن نیکا آروم شد و توی پارک کلی بازی کرد و بستنی خورد. خونه بابا رو که حسابی بهم میریزه. میره سروقت وسایل خاله. تا گوشی رو میبینه سریع عکسهای گوشی رو یکی یکی رد میکنه و میخنده. میره پشت صندلی و قایم میشه بعد میاد بیرون و  داد میزنه: دَل...
29 مرداد 1393

مادر بزرگ

این چند وقت اصلا اتفاقات خوبی نیفتاده ا8 مرداد که مادربزرگم فوت شد. دیگه هیچ بزرگی توی فامیل نداریم. آخرهفته ها به عشق دیدن مادربزرگ به خونه عمو می رفتیم و چقدر بهمون خوش میگذشت. هرچه خاطرات رو مرور می کنم هیچ وقت اخم مادربزرگم رو ندیدم. از اون مهربونای روزگار بود که با سختی های زیادی که کشیده بود ولی یه دنیا مهر و محبت داشت. آخرین بار 21 رمضان دیدمش...و دیگه جزء خاطره ها شد. خداوند رحمتش کنه... دعای خیرش بدرقه ما باشه آمین توی مراسم مادر بزرگ نیکا با بچه ها سرگرم بود و بجز یکی دوبار بهانه گرفت، اصلا اذیت نکرد. خدا رو شکر بچه آرومیه و وقتی سرگرم باشه دیگه با من کاری نداره. تو حیاط خونه عمو یه تاب بود و نیکا مدام به...
17 مرداد 1393

19رمضان

 امسال شب 19 رمضان برای خیرات حلوا درست کردم موقع افطار آماده شد ولی نیکا حسابی بهانه گرفت. از حلوا خوشش اومد و من به یکی دیگه از علائق نیکا پی بردم این شبها رو خیلی دوست دارم. انگار زمین به بالا وصل میشه. حس میکنم خدا کنارم نشسته و من هر چی بخوام اجابت می کنه. دعای جوشن کبیر چه زیباست. مناجات امام علی (ع) رو که می خونم چقدر افتخار میکنم به شیعه بودم به مسلمان بودنم. به این همه مستی.. این همه عظمت خدایا عزیزانم را در این شبها دریاب ...
29 تير 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نیکا قاصدک می باشد